فصل پروانه نیست فصل خزان

 

نیم پروانه کرمکی گفتا 

لااقل باش تا بهار آید 

لااقل باش ... محو شد آوا 

رد شد از دشت صبح پروانه 

به چمنزار نیمروز رسید 

شهر پروانه های زرین بال 

نور جریان پشت بر خورشید 

اوه ، به به غریب پروانه 

از کجایی تو با چنین خط و خال ؟

شهر عشاق روشنی اینجاست 

شهر پروانه های زرین بال 

نه غریبن من ، آشنا هستم

از شبستان شعر آمده ام 

خسته از پیله های مسخ شده 

از سیه دخمه ام برون زده ام 

همرهم آرزو ، به کلبه ی شعر 

آردها بیخت ، پر وزن آویخت 

بافته از دل و تنیده ز جان 

خاطرم نقش حله ها انگیخت 

از شبستان شعر پارینه 

من همان طفل ارغنون سازم 

ارغنون ناله های روح من است 

دردناک است و وحشی آوازم 

اینک از راه دور آمده ام 

آرزومند آرزوی دگر 

در دلم خفته نغمه های حزین 

از تمنای رنگ و بوی دگر 

اوه، فرزند راه دور ! بیا 

هر چه داری تو آرزوی اینجاست 

بر چمنها نشست ، پروانه 

گفت : به به چه تازه و زیباست 

روزها رفت و روزها آمد 

بود پروانه گرم لذت و گشت 

روزهایی چه روزهای خوشی 

در چمنزار نیمروز گذشت 

تا شبی دید آرزوهایش 

همه دلمرده اند و افسرده 

گریه هاشان دروغ و بی معنی ست 

خنده هاشان غریب و پژمرده 

گفت با خود که نیست وقت درنگ

این گلستان دگر نه جای من است 

من نه مرد دروغ و تزویرم 

هر چه هست از هوای این چمن است 

بشنید این سخن پرستویی

داستانش به آفتاب بگفت 

غم پروانه آفتابی شد 

روزها رفت و او نه خورد و نه خفت 

آفتاب بلند عالمگیر 

من دگر زین حجاب دلزده ام 

دوست دارم پرستویی باشم 

که ز پروانگی کسل شده ام 

عصر تنگی که نقشبند غروب 

سایه می زد به چهره ای روشن 

می پرید از چمن پرستویی

آه ... بدرود، ای شکفته چمن 

بالها را به شوق بر هم زد 

از نشاط تنفس آزاد 

با نگاهی حریص و آشفته 

همراه آرزو به راه افتاد 

به کجا می روی ؟ پرستوی خرد 

از چمنزار آمد این آوا 

لااقل باش تا بیاید صبح 

لااقل باش ... محو گشت صدا 

از چمنزار نیمروز پرید 

همره آرزو پرستویی

در غبار غروب دوداندود 

دید از دور برج و بارویی

سایه خیسانده در سواحل شب 

کهنه برجی بلند و دودزده 

برج متروک دیر سال ، عبوس 

با نقوشی علیل و مسخ شده 

برجبان پیرکی سیاه جبین 

در سه کنجی نشسته مست غرور 

و به گرد اندرش ستایشگر 

دو سه نو پا حریف پر شر و شور 

بر جدار هزار رخنه ی برج 

خفته بس نقش با خطوط زمخت 

حاصل عمر چند افسونگر 

میوه ی رنج چند شاخه ی لخت 

گاه غمگین نگاه معصومی 

از ورم کرده چشم حیرانی 

گاه بر پرده ای غبار آلود 

طرح گنگی ز داس دهقانی

رهگذر بر دهان برج نشست 

گفت : وه ، این چه برج تاریکی ست

در پس پرده های نه تویش

آن نگاه شراره بار از کیست ؟

صف ظلمت فشرده تر می گشت 

دره ی شب عمیق تر می شد 

آسمان با هزار چشم حسود 

در نظارت دقیق تر می شد 

هی ! که هستی ؟ سکوت برج شکست 

هی ! که هستی ؟ پرنده ی مغموم 

مرغ سقایکی ؟ پرستویی ؟

بانگ زد برجبان در آن شب شوم 

برج ما برج پرده داران است 

همه کس را به برج ما ره نیست 

چه شد اینجا گذارت افتاده ست ؟

سرگذشت تو چیست ؟ نام تو چیست ؟

از شبستان شعر آمده ام 

من سخن پیشه ام ، سخنگویم 

مرغکی راه جوی و رهگذرم 

مرغ سقایکم ، پرستویم 

مرغ سقایکم چو می خوانم 

تشنگان را به آب و دانه ی خویش

و پرستویم آن زمان که کنم 

عمر در کار آشیانه ی خویش

دانم این را که در جوار شما 

کشتزاری ست با هزار عطش 

آمدم کز شما بیاموزم 

که چه سان ریزم آب بر آتش 

آمدم با هزار امید بزرگ 

و همین جام خرد و کوچک خویش

آمدم تا ازین مصب عظیم 

راه دریای تشنه گیرم پیش

برج ما جای آِیان تو نیست 

گفت آن نغمه ساز نو پایک 

تشنگان را بخار باید داد 

دور شو دور ، مرغ سقایک 

صبحدم کشتزار عطشان دید 

در کنارش افتاده پیکر غم 

در به منقار مرغ سقایک 

برگ سبزی لطیف ، پر شبنم 

رفته در خواب ، خواب جاویدان 

وقت بدرود شب ، طلوع سحر 

با تفنگی کبود و گرد آلود 

رهگذر، جنگجوی بی سنگر

 

/ 0 نظر / 40 بازدید