فلسفه عکاسی

برای روشن شدن بحث، مثالی از هنر نقاشی می‌زنم. چند روز پیش، این نقاشی را در مادرید دیدم و آن تابلوی معروف گرنیکای پیکاسو است. اوجرید، پژوهشگر معروف هنر درباره تابلوی گرنیکا می‌گوید پیکاسو این تابلو را به خاطر بمباران شهر گرنیکا می‌کشد. اوجرید می‌گوید این تابلو فقط بیانگر آن اتفاق و بیانگر توحش نازی نیست که در شهر گرنیکا صورت گرفته، حتی فقط بیانگر جنگ داخلی اسپانیا هم نیست، حتی بیانگر تاریخ اروپا هم نیست بلکه بیانگر روح بشری است و به خاطر همین است که وقتی ما ایرانیان یا هر کسی که بخشی از این تاریخ نبوده تابلوی گرنیکا را می‌بیند می‌تواند با آن گفت‌وگوی درونی برقرار کند.


مگر غیر از این است که در قلمرو سیاست هم وقتی بحث گفت‌وگو جای خود را به خشونت و جنگ می‌دهد باز هم ما امیدمان به هنر است و باز هم هنر است که با ایجاد گفت‌وگویی که با واقعیت این خشونت و جنگ به وجود می‌آورد، سربلند بیرون می‌آید.
در اینجا از مرحوم کاوه گلستان یاد می‌کنم و افراد دیگری مثل آقای جلالی که اینجا هستند و عکاس‌هایی که در مقابل این واقعیت‌های خشن و توحش‌ها قرار می‌گیرند ولی هنرشان هنری است که عاری از هر گونه خشونت است و در آن این امر گفت‌وگویی است و به نظر من سربلند بیرون می‌آیند و اینجا یاد این حرف نیچه می‌افتم که می‌گوید وقتی از قدرت ادیان کاسته می‌شود، همیشه هنر سربلند می‌شود.
به نظر من، عکاسی، پیروزی تصویر بر واقعیت است چون تصویر عکاسی، بازتاب عین نیست بلکه خود عین است یعنی آن چیزی که شما در مقابلش قرار می‌گیرید خود آن عین است، یعنی می‌توان گفت این بازنمایی عکاسی، جوهر روند شکل‌گیری یا آن چیزی که در فلسفه به آن «شوند» یا «گردیدن» می‌گوییم، عین را به ما نشان می‌دهد و از این لحاظ با نقاشی هم تفاوت‌های اساسی دارد. کاری که اینجا اتفاق می‌افتد این است که هنر عکاسی، ایجادکننده یک شفافیت در نگاه ماست. من روی کلمه شفافیت خیلی تأکید می‌کنم چون ما درباره تصویر صحبت می‌کنیم، عکاسی واقعیت را برای ما شفاف می‌کند یعنی دوربین عکاسی و آن عکاسی که پشت این دوربین قرار گرفته در حقیقت دقیقاً مثل تلسکوپ روی آن موضوع اصلی که باید دقت صورت بگیرد آن جوهر واقعیت را برای ما آشکار می‌کند. در اینجاست که این نگاه عکاسی، یک فاصله معرفتی میان عکس و واقعیت ایجاد می‌کند و اتفاقاً این نگاه را در مقابل نگاه شکست قرار می‌دهم که می‌شود اسمش را در مقابل نگاه عکاسانه، نگاه شکسته‌ای گذاشت که ایدئولوژی‌ها به وجود می‌آورند و نگاه عکاسی این ایدئولوژی‌ها را به نقد می‌کشد. آنجایی که نگاه شکسته مجذوب ایدئولوژی هست چون از دیدن آن حقیقت پشت واقعیت کاملاً ناتوان است. نگاهی عکاسی جوهر این ایدئولوژی را برای ما نمایان می‌کند.
در اینجا منظور من از ایدئولوژی، آن گفتمان غالب و حاکم است که در جوامع داریم و حاشیه آن را می‌سازد تا ما نتوانیم پشت واقعیت را ببینیم و عکاس و عکاسی می‌تواند تضادهای این گفتمان غالب را برای ما شفاف کند.
عکاسی در نقش منتقد و پژوهشگر است، پرسش‌گر و ایجادکننده گفت‌وگوست ولی این گفت‌وگو قبل از هر چیز، یک گفت‌وگوی درونی است و نقد الزاماً در یک عکسی که احتمالاً گفت‌وگوی دو نفره یا دو ابژه را با همدیگر می‌تواند نشان بدهد. تأکید می‌کنم این گفت‌وگو قبل از هر چیز، گفت‌وگوی میان عکاس و واقعیت است و سپس گفت‌وگویی که میان عکس و ما صورت می‌گیرد.
به نظر من هنر عکاسی مهم است. شما را به یاد صفحه‌ای از ادبیات قرن بیستم می‌اندازم که نویسنده آن نشان می‌دهد که عکاسی چقدر مهم است و آن کسی نیست جز میلان کوندر و کتاب بار هستی که در این کتاب، از زیبایی صحبت می‌کند و می‌گوید من با ورق زدن کتابی درباره هیتلر و با دیدن عکس‌هایی از او به یاد سال‌های جنگ جهانی دوم و تجربیات خودم افتادم و می‌گوید شگفت‌آور این است که مرگ خانواده من در اردوهای نازی نیست که این خاطرات را برای من دوباره زنده می‌کند بلکه این عکس‌های هیتلر است که زمان گذشته و گمشده را دوباره برای من زنده می‌کند. اینجا نشان داده می‌شود که شما وقتی با عکس برخورد دارید، عکس دیگر مسأله یادگار نیست، اینجا عکس برای ما تاریخ‌ساز است و حقیقت پشت واقعیت را نشان می‌دهد و شاید اهمیت عکاسی در میان هنرهای دیگر در این است که پاسخ به این سؤال است که چه چیزی می‌شود؟ چه چیزی شکل می‌گیرد؟ چه چیزی در حال گردیدن است؟ نه اینکه فقط چه چیزی هست؟ تفاوت این دو سؤال را ببینید، به نظر من تمام جوهر گفت‌وگویی عکاسی در این پرسش نهفته است که موجب می‌شود فلاسفه هم به این هنر اهمیت بدهند و به آن توجه کنند.

/ 0 نظر / 19 بازدید